تبليغاتX
حق مسلم

حق مسلم

خيلي چيزا حق مسلم ماست

سلام با عشق

معجزه آگاهي

اين عامل رواني آگاهي بسيار ساده و بدون هيجان است. فقط از آنچه انجام مي دهيد، مي گوييد يا فکر مي کنيد آگاه باشيد. فقط در زمان حال باقي بمانيد. اينکار چقدر غير تخيلي است؟ با اين حال اين عامل آگاهي مي تواند تحولي در زندگي شما ايجاد نمايد. برخي اوقات ساده ترين چيز مي تواند موثرترين و قدرتمندترين ابزار در اعمال دگرگوني و تغيير در ما مي باشد. بمانند اينکه پاسخ درست اينجا چشمان ما را خيره نموده است اما ما هرگز آنرا نمي ديديم زيرا ما هرگز انتظار نداشتيم که اينگونه ساده يا دنيوي باشد، ما منتظر چيزي بمراتب پيچيده تر، عجيب و غريب تر يا اسرارآميزتر بوديم. با اينحال تمام آنچه که ما نياز داريم فقط آگاهي آشکار است، فقط يک حضور ساده ذهن. چه عجيب است که ساده ترين راه حلها گاهي اوقات ناديده گرفته مي شوند.

آگاهي چيزي است که بايد در هر زمان و هر جا تمرين شود، اين چيزي است که آنرا منحصر بفرد ساخته است. در هر زماني شما مي توانيد مکث نموده و آگاهي هشيارانه را از آنچه انجام مي دهيد، مي گوييد يا فکر مي کنيد، برقرار سازيد. اگر آن يک تفکر، يک حالت ذهني يا يک عمل فيزيکي باشد، يک يا چند تاي اين وضعيتها مي تواند در هر لحظه رعايت گردد. تنها قرار دادن خود در معرض خيرگي آگاهي مي تواند تحولي بزرگ در شما به ارمغان آورد. همانگونه که معلمان قديمي مي گفتند: به درون بنگريد و در آنجا شما پاسخ را خواهيد يافت. به راستي، پاسخ در دون واقع شده و نه در برون.

پيشگفتار

متفکر بودن کار دشواري نيست. دشواري در ياد آوري اينکه متفکر باشيد مي باشد زيرا ما همواره،دوباره و دوباره، در حال فراموشي مي باشيم. اما اگر باري ما به تمرينات ادامه داده و سعي در يادآوري داشته باشيم، ما بيشتر و بيشتر در ميابيم که آگاهي ما خود باز مي گردد، مانند دو بال. آنگاه اينکار بمرور ساده تر و ساده تر مي گردد. ما دقيقا نمي توانيم کمکي نماييم اما بيشتر و بيشتر متفکر مي شويم. به بياني ديگر ما عادت جديدي را ايجاد نموده ايم؛ عادت متفکر بودن، ما عادت قبلي قديمي بي فکري و فکر نکردن را با آگاهي يا هشياري جايگزين نموده ايم. چه شگفت انگيز، قادر بودن به آگاهي طبيعي!

سپس اين براي ما فقط تمرين آگاهي نيست بلکه همچنين مهرباني نيز مي باشد. در هر لحظه ما امواج حسن نيت را به سوي تمامي موجودات مي تابانيم. امکان دارد من/تو/او/آنها همگي شاد باشند! حتي يکنفر نيز ار اين قاعده مستثني نيست و هر کسي شامل اين مسئله مي باشد. و فقط ملاحظه نماييد که چه ترکيب قدرتمند و شگرفي است؛ آگاهي و مهرباني. با اين رويکرد دو جانبه زندگي شما هرگز مانند سابق نخواهد گرديد. در مورد معجزه دوگانه بودا صحبت مي کرديد، همين است. عاقبت موثرتر از فقط نمايشي از قدرت روحيمي باشد.
در نهايت، آنچه باقي مانده است توام نمودن اين روش در هر وجه از زندگي شما مي باشد. بعنوان مثال، براي برگرداندن انديشه هاي عاشقانه و حسن نيت به محاوره و کردار. چگونه تجسمي از عشق، مهرباني و خرد گرديم. مهرباني در چشمان شما، در چهره شما، در لبخند شما، در سلام گرم شما. مهرباني که از تمامي وجود شما بيرون مي تراود و همراه با خردي ملايم و عميق است که درک مي کند که همه موجودات به دنبال عشق و شادي هستند و از درد و رنج اجتناب مي نمايند.

مهمترين سه چيز

مهمترين سه چيز در زندگي عشق، مهرباني و خرد است. اگر ما اين سه ارزش را اولويتهاي زندگي خود قرار دهيم، آنگاه زندگي ما زندگي خوبي خواهد شد. وقتي ما مي ميريم، وقتي به عقب مي نگريم مي توانيم فقط شادي داشته باشيم و نه پشيماني. ثروت، شهرت، قدرت، موقعيت، موفقيتها و لذتهاي دنيوي همه در مقابل عشق، مهرباني و خرد ناچيز هستند.بذر اين 3 ارزش را بکاريد. اگر زندگي خود را در کاشتن اين سه صرف کنيد، تولد و زندگي ما ارزنده خواهد بود؛ و هرگز به هدر نخواهد رفت.

آگاهي راه رهايي است(بودا)

سلام باعشق

آيا هر گاه تلفن زنگ مي زند، عادت به پريدن براي پاسخ دادن را داريد؟ آيا وقتي به تلفن مي رسيد کمي تنش زده، هيجانزده، برانگيخته، عصبي، نگران، پريشان، غير متمرکز، حواس پرت، متفکر درباره چيزي، پريشان خيال، يا هر چه ديگر مي باشيد؟

ديگر خيز برنداريد. چرا راهي آرامش بخش تر، سودمند تر و پر معناتر را براي پاسخگويي به تلفن آزمايش نمي کنيد؟ چرا راه آگاهي و مهرباني را انتخاب نمي کنيد؟
اين کاريست که بايد انجام دهيد: دفعه بعد که تلفن زنگ زد، براي برداشتن آن فورا هجوم نبريد. آرام باشيد، خونسرد باشيد. به زمان حال بازگرديد. بگذاريد تلفن کمي بيشتر زنگ بزند. نکته هجوم آوردن چيست؟ البته خوب است که براي شخصي که در سوي ديگر است کمي روند کار را کند نماييم تا او را با خود وصل نماييم، تا آرام گرديده و به تنفس خود يا زمان حال بازگرديم. بودا دريافته بود که تمامي ما نياز به کند نمودن روند امور، بيش از کمي داريم، با در نظر گرفتن اينکه ما حقيقتا اينروزها خيلي سريع شده ايم، از کنترل خارج گرديده و به سوي ويراني روحي و جسمي پيش مي رويم.
بنابراين، صداي زنگ تلفن را با اين تذکر ذهني تاييد کنيد که "مي شنوم، مي شنوم". سپس مهرباني را به شخصي که در سوي ديگر است بتابانيد. فکر کنيد: امکان دارد اين شخص هر آنکه هست، خوب و شاد باشد. امکان دارد او بدور از مضرات و خطرها باشد، فارغ از رنج ذهني، فارغ از رنج جسمي، و قادر است با شادماني از خود محافظت نمايد. در اين خطوط انديشه نماييد. افکار عاشقانه مهرباني و آرزوهاي نيک را به سوي آن شخص بفرستيد. تصور نماييد که افکار شما در آسمان پرواز نموده و درست به سمت آن شخص مي روند حتي اگر هنوز نمي دانيد آن شخص چه کسي ممکنست باشد.
سپس در حالي که امواج خيرخواهي را ارسال مي کنيد، درباره قصد خود براي برداشتن تلفن هشيار باشيد. هشيار باشيد همچنانکه دست خود را دراز مي کنيد، و همچنانکه دست شما گوشي را بلند کرده و به سمت گوش شما مي برد. هشيار باشيد از حس تماس بين گوشي و گوش شما، حس سختي يا فشار، وقتي گوشي را به گوش خود مي فشاريد.
کاملا هشيار و جذب شده باشيد. با تمام وجود در اين لحظه پاسخ دهي به تلفن حاضر باشيد. هر چيز ديگري که در انديشه داريد رها کنيد – تمام افکار و نقشه ها، که به نوعي افکار خارجي هستند. با تمام وجود براي شخصي که در آنسوي خط است حاضر باشيد. اين،‌در حقيقت هديه شما به آن شخص است – امواج ذهني آرزوهاي خير که شما به او مي فرستيد و حضور و توجه کامل شما . او چه چيز بيشتري مي تواند بخواهد؟ آيا او يک تماس گيرنده خوش شانس نيست؟
بگوييد "سلام"، و با تمام وجود وقتي سلام ميکنيد حاضر باشيد. هر چيزي که شما به طور طبيعي فرض مي کنيد که بايد گفته شود بگوييد، از قبيل "صبح بخير... بله، مي توانم به شما کمک کنم؟" با تمام وجود در مکالمه خود غرق شويد. توجه خود را با افکار خارجي منحرف نسازيد. متمرکز و دقيق، اما آرام باشيد. از اعماق قلب خود سخن بگوييد. به نرمي، با مهرباني، به آرامي،‌ ‌صادقانه و با خلوص سخن بگوييد.


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 22:38  توسط رابين هود  | 

آماده مرگ باش - قسمت دوم

 

سلام دوستان

باز هم می پردازیم به بحث شیرین! مرگ.

بسیار مهم است که مرگ را پذیرفته و نسبت به آن آگاهی داشته باشیم

در حکم نیروانا، بودا فرموده است:

بین تمام شخمها، شخم پاییزی برتر است

بین همه رد پاها، رد پای فیل برتر است

بین همه ادراکات، یادآوری مرگ و ناپایداری برتر است.

آگاهی و یادآوری مرگ به شدت مهم است، به دو دلیل:

 

1)  با درک اینکه زندگی ما گذراست، ما بیشتر متمایل به صرف زمان خود بگونه ای عاقلانه خواهیم بود، با اعمال مثبت، سودمند و پرهیزگارانه، و پاکسازی خود از اعمال منفی و غیر پرهیزگارانه. نتیجه این است که ما قادر خواهیم بود که بدون پشیمانی زندگی را وداع گوییم، و در زندگی بعدی در شرایط مساعد دیگری تولد مجدد خواهیم یافت.

2)  یادآوری مرگ حس نیاز شدید به آماده سازی خود برای مرگ را در ما القا می کند. روشهای متعددی(نظیر دعا، مراقبه، کار روی ذهن) وجود دارند که ما را قادر  می نماید بر عواملی چون ترس، وابستگی و سایر هیجاناتی که در زمان مرگ پدید می آیند و ذهن ما را آشفته، ناآرام و حتی منفی می سازند غلبه نماییم. آماده سازی برای مرگ ما را قادر می سازد که در آرامش و با وضعیت ذهنی مثبت بمیریم.

مزایای آگاه بودن نسبت به مرگ می تواند بر اثر تجربه نزدیک به مرگ تقویت گردد. تجربه نزدیک به مرگ وقتی رخ می دهد که فرد بنظر می رسد مرده است، مانند شرایط اتاق عمل یا حوادث رانندگی، اما بعد شخص به زندگی بازگشته و تجربیاتی را که داشته است بازگو می نماید. در کتاب مرگ و زندگی در این مورد چنین نوشته شده است:

شاید یکی از تکان دهنده ترین آشکارسازیها این است که چگونه تجربه نزدیکی به مرگ زندگی کسانی که آنرا داشته اند تغییر داده است. محققان اذعان نموده اند که دامنه تکان دهنده ای از اثرات بعدی و تغییرات وجود داشته است: ترس کاهش یافته و قبول ژرفتر مرگ، تکاپوی بیشتر در کمک به دیگران، وسعت دید بیشتر در خصوص اهمیت عشق، علاقه کمتر به پیگیری مادیات، ایمان رشد یافته به بعد روحانی و معنای روحانی زندگی، و البته گشودگی ذهنی بیشتر در باور زندگی پس از مرگ.

مرگ پایان همه چیز نیست، بلکه دروازه ای به زندگی دیگر است

هر کدام از ما از یک کالبد و یک ذهن تشکیل شده است. کالبد از اعضای فیزیکی ما – پوست، استخوانها، اعضا و غیره- تشکیل شده است و ذهن از اندیشه ها، ادراکات، هیجانات و غیره تشکیل شده است. وقتی ما می میریم، ذهن ما از کالبد ما جدا شده و به زندگی جدیدی ادامه می دهد.  قادر بودن به پذیرش و هضم این ادراک، در غلبه بر ترس از مرگ و وابستگی کمتر به چیزهای دنیوی بسیار مفید است. در مذاهب مختلف، به ما توصیه شده است که در مورد وجود خود در این زندگی به مانند مسافری بیندیشیم که یکی دو شب در هتلی اقامت دارد. او می تواند از اتاق و هتل لذت ببرد، اما زیاد وابسته نمی گردد زیرا او نمی اندیشد که محل او آنجاست، و می داند که بایستی راهش را ادامه دهد.

نوع زندگی که ما در آن به دنیا خواهیم آمد و تجربیاتی که خواهیم داشت، توسط خط مشی زندگی ما در دوره حیات  تعیین می گردد. اعمال مثبت، مفید و اخلاقی منجر به یک تولد مجدد خوب و تجربه شاد خواهد گردید، در حالی که اعمال منفی و مضر منجر به یک تولد شوم و مصیبت بار و تجربه ناخوشایند خواهد گردید.

عامل دیگری که در تعیین زندگی بعدی ما نقش قاطعی دارد، وضعیت ذهن ما در هنگام مرگ می باشد. ما ، برای اینکه از تولد مجدد خوبی اطمینان حاصل کنیم بایستی هدفمان مرگ با وضعیت ذهنی مثبت و آرام باشد. مرگ با خشم، وابستگی و سایر نگرشهای منفی می تواند منجر به تولد بعدي در شرايط مصيبت باري گردد. اين دليلي ديگر است بر اهميت آماده شدن براي مرگ،زيرا براي داشتن شرايطي مثبت در آن زمان، ما بايد از همين حالا بياموزيم كه ذهنمان را از نگرشهاي منفي رها سازيم، و تا سر حد ممكن خود را با نگرشهاي مثبت آشنا سازيم.

رها شدن از چرخه مرگ و تولد مجدد امكانپذير است

مرگ و تولد مجدد، دو نشانه زندگي طبيعي چرخه اي،وضعيت مشكلات دائما تكرار شونده، نا خشنودي، و عدم رهايي است كه همه ما در آن گرفتار آمده ايم. علت اينكه ما در چنين شرايطي هستيم، اين است كه ذهن ما دچار غفلتهايي شده است – به خصوص وابستگي، خشم و جهالت- و آثار اعمال(كارما) ما تحت نفوذ اين غفلتها انجام مي گردد.

بزرگاني نظير بودا نيز چون ما بودند، اما راه آزادي را يافتند و به حالت روشن ذهني كامل و هميشگي دست يافتند. همه موجودات اين توانايي را دارند كه به اين روشن ذهني دست پيدا كنند. براي اينكار بايستي ذهن خود را از كارما و غفلت – دلايل مرگ، تولد مجدد و تمامي مشكلات ناشي از اين چرخه- رهايي بخشيم، و بدينگونه از چرخه مرگ و تولد رهايي يافته و به حالت روشن ذهني بي پايان دست پيدا كنيم. به ياد داشتن مرگ يكي از قدرتمندترين منابع انرژي است كه ما براي تمرينات مراقبه و رسيدن به نتايج سعادتمندانه به آن نياز داريم.

در قسمت بعد به برخي از راههاي شروع آماده سازي خود براي مرگ خواهيم پرداخت.

ادامه دارد ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 12:46  توسط رابين هود  | 

آماده مرگ باش!

حدود يكسال و نيم پيش بود كه روزي از روزها (يا بهتره بگويم شبي از شبها!) وقتي خسته و كوفته از سر كار برمي گشتم،‌ زنگ موبايلم به صدا در آمد و شماره ناشناسي را ديدم.

 - بفرماييد

 -آقاي ...؟(صداي آقايي با لهجه غليييظ تركي!)

- خودم هستم بفرماييد

- آماده مرج(منظور مرگ است!)باش!

- جانم؟ براي چي اونوقت؟

- وقتي كشتمت مي فهمي!

- آخه براي چي؟

- مرتيچه عوضي، تو به زن من ايميل زدي، حتما مي خواستي باهاش دوست بشي و از من جداش كني؟ مي خواستي باهاش بري كافي شاپ؟ اگه از اولش مي گفتي من خودم رو مي كشيدم كنار!

- عزيزم حالت خوش نيست! اون چيري كه مصرف كردي زياديت كرده!

- اگه مردي بلند شو بيا شهرك غرب، خيابان مهستان، كوچه ..... تا همين الان با چاقو بكشمت!

- بابا آخه كدوم مقتولي با پاي خودش ميره پيش قاتل؟ اونم قاتلي كه صراحتا ميگه بيا بكشمت؟! .......

سرتون رو درد نيارم. فهميدم كه برام پاپوش دوختند! اونم براي كي! كسي كه خودش هميشه از بي بند و باري در شركت گله داشت. به هر حال اين بار اولي نبود كه برام دردسر ايجاد مي شد. طرف دو ماه دائما تهديد مي كرد كه سر راهم کمین کرده و مرا با چاقو خواهد كشت. منهم چاره اي نداشتم جز اينكه به سرعت عمل بالا و مهارتهاي خودم در دفاع شخصي متكي باشم. آخرش يه روز ايشون تشريف آوردن محل كار و منهم با يك حركت ناگهاني و فقط يك ضربه، كارش را يكسره كردم تا پرونده يكي ديگر از ريسكهاي جدي زندگيم بسته شود. اما هنوز كه هنوزه، اين جمله اش در يادم هست: آماده مرگ باش!

حالا از شوخي كه بگذريم،‌ ما چقدر براي مردن آمادگي داريم؟ شايد اغلب شما بگوييد: مرده شورت رو ببرند با اين موضوعي كه در موردش بحث مي كني! اما جدي مي گم، تا حالا چقدر به اين مسئله فكر كرده ايد؟ بد نيست كمي در اين مورد برايتان صحبت كنم.

آماده شدن برای مرگ و روبرو شدن با آن:

 مرگ موضوعی است که اغلب مردم دوست ندارند در موردش بشنوند، صحبت کنند یا حتی فکر کنند. چرا اینگونه است؟ به هر صورت، چه دوست داشته باشیم و چه دوست نداشته باشیم، روزی سرانجام همه ما خواهیم مرد. و حتی قبل از اینکه خود با مرگ روبرو گردیم، به احتمال قوی شاهد مرگ مردم دیگر مانند اقوام، دوستان، همکاران و غیره خواهیم بود. مرگ یک واقعیت است، یک حقیقت زندگی، بنابراین آیا بهتر نیست که با آن با روي گشاده و پذیرش برخورد نماییم، تا اینکه با ترس و انکار؟

 شاید ناراحتی که ما نسبت به مرگ داریم به این دلیل است که فکر می کنیم یک تجربه هولناک، دردناک و غم انگیز است. هر چند که اینگونه نباید باشد. مرگ می تواند زمانی برای یادگیری و رشد باشد، زمانی برای عمق بخشیدن به عشق ما، آگاهی ما نسبت به آنچه که در زندگی مهم است، و ایمان و تعهد ما نسبت به باورها و آداب معنوی. مرگ حتی می تواند فرصتی برای بدست آوردن بینش در مورد طبیعت واقعی ما و همه چیز باشد، بینشی که ما را ما را قادر می سازد تا خود را از تمام رنجها رها سازیم. بزرگانی بوده اند که با مرگ، با وقار و شکوه روبرو گردیده اند، و حتی برخی قادر به باقی ماندن در وضعيت مراقبه در طول مرگ و بعد از آن بوده اند. با آموزش و تدارک مناسب، مرگی آرام و مثبت برای هر کدام از ما ممکن است.

لازم است که اندیشه ها، احساسات و نگرشهای خود در مورد مرگ و مردن را بیازماییم، تا ببینیم آیا آنها واقع گرایانه و سالم هستند یا نه؟ وقتی خبری را در مورد کشته شدن ناگهانی و غیر منتظره بسیاری از مردم در یک سانحه می خوانید یا می شنوید، چه احساسی دارید؟ وقتی می شنوید یکی از اعضای خانواده شما یا دوستان درگذشته یا سرطان دارد، چه احساس می کنید؟ وقتی صدای تشییع جنازه را می شنوید یا از جلوی قبرستان عبور می کنید، چه احساسی دارید؟ فکر می کنید مرگ شبیه چیست؟ آیا شما به چیزی ماورای این زندگی، در سوی دیگر مرگ اعتقاد دارید؟

 دو نگرش ناسالم است که مردم در مورد مرگ دارند. یکی ترسیدن و اندیشیدن به اینکه مرگ یک تجربه هولناک و دردناک خواهد بود، و یا اینکه به معنای فنای کامل است. این ترس موجب انکار مرگ و اجتناب از اندیشیدن و صحبت کردن در مورد آن می باشد. با در نظر گرفتن اینکه ما باید روزی مرگ را ملاقات نماییم،آیا این طرز فکر درستی است؟ آیا بهتر نیست که حقیقت مرگ را بپذیریم و آنگاه یاد بگیریم که چگونه بر ترسهای خود غلبه کرده و برای موقعی که مرگ پیش می آید، آماده باشیم؟

نگرش ناسالم دیگر نگرش بی اهمیت و گستاخانه به مرگ است. شخص ممکنست بگوید: "من ترسی از مرگ ندارم. من می دانم که روزی باید بمیرم اما نگران نیستم. من آن موقع شرایط را اداره خواهم کرد." اغلب ما وقتی جوانتر بودیم اینگونه می اندیشیدیم، اما روزی در خلال یک زلزله چند ثانیه ای فکر کردم که به راستی خواهم مرد، و دریافتم که اشتباه می کردم. در حقیقت، من از مرگ وحشت داشتم و کاملا برای آن ناآماده بودم. مردم اغلب این اشتباه را می کنند که در مورد مرگ گستاخانه فکر نموده و می اندیشند: "خوب، مرگ برای همه پیش می آید. اين شتريست كه در خانه همه مي خوابد! خیلی مسئله مهمی نیست، طبیعی است. من مشکلی نخواهم داشت" این تئوری خوبی خواهد بود، اما فقط تا زمانی که مرگ فرا رسد!

 اگر در یافته اید که شما یکی از این دو نگرش را دارید، فکر خوبی خواهد بود که تحقیقات بیشتری در مورد ماهیت مرگ انجام دهید. دانش بیشتر در مورد مرگ می تواند به کاهش ترس از آن منجر گردد(زیرا ما عادت داریم از چیزی بترسیم که آنرا نمی دانیم یا درک نمی کنیم)، و می تواند به کسانی که نگرش گستاخانه ای در موردش دارند کمک کند تا آنرا جدی گرفته و اهمیت تدارک برای روبرو شدن با آنرا دریابند.

مرگ قسمتی طبیعی و بدیهی از زندگی است. مردم در مورد مرگ به عنوان مجازاتی برای کارهای بدی که انجام داده اند، یا بعنوان یک شکست یا اشتباه می نگرند، اما مرگ هیچ یک از اینها نیست. مرگ قسمتی طبیعی از زندگی است. آفتاب طلوع کرده و غروب میکند، فصلها می آیند و می روند، گلهای زیبا پژمرده و خشکیده می شوند، مردم و سایر موجودات متولد شده، برای مدت زمانی زندگی نموده، و آنگاه می میرند.

 چیزی که بسیار مهم است حقیقت "ناپایداری" است، اینکه چیزها تغییر نموده و می گذرند. دو نمود مختلف از ناپایداری وجود دارد: خشن و لطیف. ناپایداری خشن به این حقیقت اشاره می کند که تمامی چیزهای ساخته شده – که شامل انسانها و دیگر موجودات زنده، تمامی پدیده های طبیعت، و تمامی چیزهای ساخته شده توسط انسان- تا ابد باقی نخواهند ماند، بلکه روزي سرانجام از هستی خارج خواهند شد.

آنچه متولد شده خواهد مرد

آنچه جمع گردیده پخش خواهد شد

آنچه انباشته شده تمام خواهد گردید

آنچه ساخته شده فرو خواهد ریخت

و آنچه بالا رفته پایین خواهد آمد.

هستی ما چون ابرهای پاییزی گذراست دیدن تولد و مرگ موجودات مانند نگریستن به حرکات یک رقص است.

 یک عمر مانند برقی در آسمان است، پر شتاب، مانند سیلابی که از دامنه کوهی سرازیر می گردد.

ناپایداری لطیف به تغییراتی اشاره می کند که در هر حرکتی در موجودات زنده و غیر زنده رخ می دهد. اشیا از حرکتی به حرکت دیگر همانگونه نمی مانند، اما بگونه ای پیوسته تغییر می کنند. در فیزیک مدرن نیز این پدیده تایید شده است: هر واکنش درون اتمی از نابودی ذرات بنیادی و تشکیل ذرات درون اتمی جدید تشکیل می گردد. دنیای درون اتمی یک رقص پیوسته از نابودی و تولد می باشد، از تبدیل ماده به انرژی و انرژی به ماده. شکلهای گذرا پدیدار شده و ناپدید می شوند، که یک حقیقت بی پایان و همیشه تازه را می آفرینند.

مردم می ترسند که قبول مرگ و اندیشیدن در مورد آن آنها را ناخوش سازد، یا بهره مندی آنها از خوشیهای زندگی را ضایع سازد. اما در کمال تعجب، خواهيم ديد كه عکس اين قضیه صحیح است. انکار مرگ ما را دچار تنش می سازد، قبول آن آرامش را به دنبال می آورد. و به ما کمک می کند که از آنچه حقیقتا در زندگی مهم است آگاه گردیم – برای مثال، مهربان بودن و دوست داشتن دیگران، درستکار بودن و خودخواه نبودن - بنابراین ما انرژی خود را در این راهها صرف نموده و از آنچه سبب می گردد ما احساس ترس و پشیمانی در مواجهه با مرگ نماییم، اجتناب خواهیم کرد.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 9:50  توسط رابين هود  | 

نیمه گمشده من

و آنگاه که خدا اراده کرد تا مرا به دنیا فرستد، سخت ایستادگی کردم.

گفتم: خدایا، چرا مرا از خود دور می کنی و به جهانی می فرستی که جز فساد، ظلم و تباهی در آن نمی بینم.

فرمود: ای عزیز، من چیزی می دانم که تو نمی دانی.

برآشفتم و فریاد بر آوردم: این را قبلا نیز شنیده بودم، وقتی که اولین انسان را آفریدی، به فرشتگان و شیطان چنین فرمودی. اما آدم در پاسخ چه کرد؟ به راستی کدامیک از این انسانها شکرگزار واقعی تو هستند؟

فرمود: تو ناگزیری از اطاعت، که هر چه من خواهم همان شود!

گفتم: خواهیم دید، تو راضی به جدا نمودن من از خودت نخواهی شد. من پاره ای از تو هستم، و هرگز توی بدون من و من بدون تو ممکن نیست. اگر حمل بر جسارت نباشد، کلام منصور حلاج را خواهم گفت: انا الحق ، من خدایم!

خدا که چنین جسارتی را از من دید، سخت در اندیشه شد، پس از لختی اندیشه سر برداشت و گفت: مرا از غم فراق می ترسانی؟ حال غم فراق را به تو می چشانم تا ببینی که چه تلخ و جانگداز است!

فهمیدم که دل خونی از فراق دارد. بیاد آوردم که خطاب به زمینیان فرموده بود: "اگر آدمیان دریابند که اشتیاق من برای وصال آنان در چه حد است، از شادی در همان دم قالب تهی خواهند نمود".

اما تا به خود آمدم، خود را در زمین یافتم، در میان انسانهای دیگر. همه خوشحال بودند و من سخت پریشان و مضطرب. عاجزانه می گریستم، احساس ناخوشایندی داشتم، حس می کردم چیزی در وجودم کم است. جای خالی چیزی را در درونم احساس می کردم. فریاد برآوردم: خدایا با من چه کردی؟

شیطان در کنارم بر زمین نشست و گفت: خدا از جسارت تو چنان برآشفت که تو را به دو نیم ساخت و هر نیمه را جداگانه بر خاک زمین افکند. همانگونه که قرنها پیش با من نیز چنین نمود.

و من چیزی نداشتم که بگویم. خدا کار خودش را کرده بود. اما چگونه به همین راحتی دل از من کند؟ همان موقع تصمیمم را گرفتم، نیمه گمشده خود را خواهم یافت و به سوی او باز خواهم گشت، اما چگونه؟

سالها در فراق نیمه گمشده خود روزها را به شب و شبها را به روز رساندم.چیزهای بسیار در این جهان دیدم و شنیدم. دیدم که آدمیان گذشته خود را فراموش نموده و در زمین بدنبال شادی و آرامش واقعی می گردند. دیدم که خدای مهربان را متهم به خشونت و انتقامجویی نموده اند. دیدم که شادی را در زندگی دنیا جستجو می کنند، و هر چه بیشتر می جویند کمتر می یابند. دیدم که به خاطر دنیای فانی حتی حاضر به پشت پا زدن به گذشته خود و فراموش کردن دوران خوش با خدا بودن شده اند. راستش را بگویم، مرا نیز تا حدودی آلوده نمودند. اما من همیشه تصمیم خود را به یاد داشتم، و همین مرا از غرق شدن در این دنیا نجات می داد. شنیدم که برخی می گفتند: رویاها و آرزوهای خود را هرگز فراموش نکنید. اما وقتی آرزوهای آنها را می دیدم، جز مشتی آرزوی دنیوی و پست چیزی نمی دیدم و ناامیدی تمام وجودم را فرا می گرفت. نمی دانستم چه به سر نیمه ام آمده است؟ نکند او هم در دام این دنیا و ظواهر آن گرفتار شده باشد؟ خیلی نگرانش بودم.

تا اینکه سرانجام انتظار به سر آمد و روزی از روزها، در کمال تعجب و شگفتی، زمانی که دیگر امیدم داشت به ناامیدی تبدیل می شد،نیمه خود را یافتم. آنهم در همین دنیا! وقتی دیدمش آنقدر هیجان زده و خوشحال بودم که می خواستم همانجا در آغوشش بگیرم و با او یکی شوم، اما ترسیدم که آدمیان دیگر که این را نمی دانستند، مرا دیوانه بپندارند و از نیمه ام جدایم سازند. به ناچار سکوت پیشه کردم و چاره ای جز خاموشی ندیدم.

نیمه ام هم اولش مانند یک غریبه با من برخورد کرد. کمی نگران شدم، مبادا مرا یادش رفته باشد؟ اما در چشمانش برق آشنایی را می دیدم،انگار که سالهاست یکدیگر را می شناسیم. چشمان مهربان و زییایش به من می گفتند که اینگونه نخواهد ماند و بر آشنایی ما گواهی می دادند. فهمیدم که او نیز از ترس آدمیان دیگر سکوت پیشه ساخته است.

روزها گذشت، کم کم روزهای دوری به پایان خود نزدیک شد و ما به هم رسیدیم. بر خلاف تصور همگان، ما دو نیمه با یکدیگر سخت در جدال بودیم. هر نیمه به دنبال این بود که ثابت کند "من" است، و هر دو در این جدال بی نتیجه ماندیم. در نهایت تصمیم گرفتیم که "من" را بین خود تقسیم نماییم، و این گونه صلح برقرار شد و ما به خاطر برقراری صلح جشنی گرفتیم.

روز جشن به من گفت: تا آخر دنیا با تو خواهم بود. آشفته گشتم و گفتم: تا آخر دنیا؟ این چه حرفیست؟ من آمده ام که تو را بیابم و با خود ببرم. جای من و تو که در این دنیا نیست! خندید و گفت: من و تو؟ دیگر من و تویی وجود ندارد! راستش را بخواهی من هم همه چیز را می دانم، اما دیگر به زبان مردم این دنیا عادت کرده ام. گفتم: قول می دهی که هرگز مرا ترک نکنی؟ گفت: من هرگز ترا ترک نخواهم کرد، اما اگر جدا شویم، می دانم که باز یکدیگر را خواهیم یافت. گفتم: می آیی بازگردیم؟ جای من و تو اینجا نیست! بیا پیش خدا برگردیم. با مهربانی نگاهم کرد و دستم را گرفت. با صدای گرمش در گوشم زمزمه کرد: مهم نیست که  کجاییم. مهم اینست که در کنار یکدیگر هستیم. لازم نیست جایی برویم، خدا همینجاست، ببین؟

و من شگفت زده برگشتم و خدا را دیدم که در کنار ما ایستاده بود و با مهربانی لبخند می زد. همانجا بود که احساس کردم زانوانم با خم شدنشان مرا به فرود در برابرش فرا می خوانند. دست گرم و مهربان او را بر شانه هایم احساس کردم. در حالی که اشک شوق بر گونه هایم جاری بود، گفتم: خدایا این همه روز بدون تو خیلی سخت گذشت. دوری تو سخت ترین مجازات بود.

با صدای رسایش گفت: اما من حتی لحظه ای از تو دور نبودم، مگر می شود از معشوق لحظه ای دور باشی؟ تو که دیگر این را به خوبی حس کرده ای!

و این جمله آخر را با ظرافت و کنایه زیرکانه ای ادا کرد.فاتحانه و با غرور به سمت نیمه ام برگشتم، اما با دیدن جای خالی او فریادی از وحشت برآوردم. رو به سوی خدا نمودم و گفتم: پس نیمه من...؟

با مهربانی گفت: مگر نشنیدی که چه گفت؟ گفت که دیگر من و تویی وجود ندارد!

و در یک لحظه، احساس عجیبی سراسر وجودم را فرا گرفت. آری، نیمه ام را نمی دیدم، اما بود! او در من بود و من در او. من و او "ما " بودیم. این حس وحدت و یکپارچگی، تمام وجود مرا غرق در سرمستی و غرور نموده بود.

به سوی خدا برگشتم تا برای همه چیز از او تشکر کنم، اما خدا را هم ندیدم. عطر حضورش تمام وجودم را فرا گرفته بود، اما نمی دیدمش. همه چیز در یک آن برایم روشن گردید.

دیگر چیزی برای پرسیدن نداشتم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:28  توسط رابين هود  | 

دوره مغز 100% - قسمت دوم

از آنجاییکه دوره مغز 100٪ یک برنامه مطالعه شخصی است، شما ایجاد روالی جهت درگیر شدن با چندین تمرین  در هر روز را  مفید خواهید یافت. با این طرح یا نقشه سفر بعنوان راهنمای خود، شما می توانید پیشرفت مؤثرتری در رشد خود داشته باشید. نمونه زیر می تواند شما را راهنمایی کند،‌اما بسته به سلیقه شخصی خود که از نیازها و اهداف شخصی شما ناشی می شود، می توانید روال تمرینات را بدلخواه تغییر دهید. اما بیاد داشته باشید که خود را به انجام تمرینات روزانه در راه رسیدن به پیشرفت متعهد سازید، و با فتح هر نقطه پیشرفتی با جشن گرفتن به خود پاداش دهید.

1)      صبح درست قبل از برخاستن از بستر، لحظه ای مکث نموده و بلند نشوید. ریلکس شده و سعی نمایید هر رویایی را که داشته اید به خاطر آورید. از خود بپرسید این رویا چه مفهوم کنایه ای می تواند برای شما داشته باشد. در نظر بگیرید که ذهن نیمه هشیار شما این تصورات را بنا به دلیلی برای شما ایجاد نموده است. با سؤال از خود در مورد دلیل رویا پس از برخاستن ذهن نیمه هشیار شما اغلب پاسخی آموزنده برای آنروز شما خواهد داد.(تمرین – حل مسئله در طول خواب)

2)      وقتی از بستر برخاستید، خود را یک ماساژ سریع داده(تمرین – ماساژ خود) و پیامهای دلگرم کننده شفابخش را با خود تکرار کنید،‌ مانند "من قوی و سالم هستم"، "من احساس خوبی در مورد خودم دارم"، "تمام قسمتهای بدن من انرژی تقویت کننده ای پر شده است" و ....(تمرین – ادعای مثبت، زندگی مثبت)

3)      همچنانکه مشغول عبادت صبحگاهی هستید، تا سر حد ممکن هشیار بمانید، بدون اینکه ناآگاهانه وارد یک حالت اتوماتیک گردید(تمرین – آگاهی: بهبود آگاهی هشیارانه). برای کمک به این فرایند، کارها را به ترتیبی متفاوت از معمول انجام داده یا دست ضعیفتر خود را برای انجام کارهای مختلف مانند باز کردن درب بطری، بهم زدن قهوه تان، شانه کردن موهایتان، مسواک زدن دندانهایتان یا بستن دکمه هایتان بکار برید(تمرین – آموختن "دو دستی" بودن)

4)      در حالیکه به سر کار می روید، جملات مثبت را با خود تکرار کنید،‌در مورد اینکه شما چکار می خواهید کنید، چگونه می خواهید آن کار اتفاق بیفتد و خود را در فرایند مثبت تمام مسیر تا پایان آن تجسم نمایید(تمرین – تصور و گام زدن ذهن بسوی اهدافتان)

5)      ذهن خود را باز نموده و هشیارانه مناظر، صداها،‌ بوها و تکانها را در راهی که بسوی محل کار می پیمایید احساس نمایید. علائم رانندگی و بیلبوردها را مشاهده نموده و به محض گذر آز آنها بازی تلفظ حروف بصورت معکوس را انجام دهید( تمرین – توجه به جزییات).

6)      در محل کار، اصرار داشته باشید که هر ساعت کلمات ستایشگرانه به همکارانتان بگویید. شخصی را که با او طبیعتا مشکل دارید یافته و صمیمانه او را بگونه ای مثبت از ویژگی منحصر بفردی که در شخصیتش دارد،تعریف کنید(تمرین – مدارا کردن ماهرانه با مردم)

7)      مردم را بررسی نموده و خود را بجای آنها قرار داده و تصور کنید آنها چه چیزهایی احساس کرده و تجربه می کنند(تمرین – نقش بازی کردن مانند یک هنرپیشه). ببینید آیا شما می توانید بگویید در سر آنها چه می گذرد یا چه چیز آنها را می رنجاند(تمرین -  مرور یک شخص). از خود بپرسید چگونه آنها آنچه را که شما تجربه می کنید، تجربه می کنند(تمرین – تجربه کردن احساسات شخص دیگر).به طریقت رفتاری آنان توجه نمایید. آیا آنها مخلص، صادق، باطنا خشمگین، مطمئن یا باطنا با توجه هستند(تمرین – تشخیص دادن زبان بدن)؟ شما زمانیکه در مورد عملکردهای درونی خود بیشتر آگاه گردید، اینکار را بهتر انجام خواهید داد.

8)      وقتی برای اولین بار شخصی را ملاقات می کنید، هشیارانه به نام وی توجه نموده و از او سؤال کنید آن اسم چگونه نوشته می شود( تمرین – بخاطر سپاری نامها). صورت، لباسها و رفتار آن شخص را بررسی نموده و به هر ویژگی نامعمول وی توجه نمایید. برای بخاطر آوری بهتر این ویژگیها، تجسم اغراق آمیز و خنده داری از این ویژگیها داشته باشید( تمرین – تداعی خنده دار)

9)      وقتی غذای روزانه خود را می خورید، هشیارانه به این فرآیند توجه کنید. غذا را هشیارانه مشاهده کنید، آنرا ببویید، آرام بجوید،طعم خوش آنرا حس کنید  و اینکه چگونه دندانها، زبان و لثه های شما به هر لقمه واکنش نشان می دهند( تمرین – آگاهی: بهبود آگاهی هشیارانه)

10)   اگر شما در طول روز تحت فشار، خسته یا در هم ریخته شدید، روی تنفس منظم و عمیق برای چند دقیقه تمرکز نمایید(تمرین – تنفس منظم برای هماهنگ سازی فرآیندهای بدنی-ذهنی). در این هنگام، از درون خود را تنظیم نموده و از خود هدایت درونی را خواستار شوید( تمرین – خواستاری هدایت درونی)

11)   قبل از استراحت شبانه، در بستر خود ریلکس شده و در ذهن خود تمامی حوادثی را که در طی روز اتفاق افتاده اند، بصورت یک رشته از تصاویر تجسم نمایید(تمرین – تجسم روزانه). در حینی که به آرامی و منظما نفس می کشید جملات مثبت را تکرار نمایید. همه اهدافی را که در پیش دارید بصورت رشته ای از تصاویر برای تکمیل تمامی درگیری و اعتماد خود که بدست خواهید آورد تجسم نمایید(تمرین – بدست آوردن پول و چیزهای مادی).

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت 14:45  توسط رابين هود  | 

دوره مغز 100٪ - قسمت اول

سلام دوستان

 این غیبت طولانی اخیر را بر من ببخشایید که بدجوری گرفتار بودم. اینکه تو این مدت بر من چه گذشت، مثنوی هفتاد من کاغذ است و در حوصله این مطلب نمی گنجد. فقط کافیست بدانید که من از بسیاری از قیودی که در بند آنها بودم، خلاصی یافتم. البته متحمل هزینه هایی نیز گردیدم، اما به نظر من ارزشش را داشت.

 بگذریم،‌از این قسمت برایتان دوره ای بنام "دوره مغز 100٪" را در چندین قسمت قرار خواهم داد. مطمئنا استفاده از مطالب این دوره برای همه شما مفید خواهد بود. پس پیشنهاد می کنم که جدا و با پشتکار این مطالب و به خصوص تمرینات را پیگیری نمایید.

دوره مغز 100٪

بسیاری از مردم بر این باورند که استفاده 100٪ از مغزشان برای آنها چیزی دست نیافتنی است. آنها تصور می کنند که در حالت عادی 2٪، 5٪، 10٪  یا حداکثر 20٪ از مغزشان باید استفاده گردد، و حتی برخی به کمتر استفاده نمودن از مغزشان افتخار هم می کنند؟! همین انسانها تمامی 10 انگشت دستشان را بدون هیچ تفکری در مورد اینکه مثلا استفاده از 1 یا 2 انگشت طبیعی است بکار می گیرند، بنابراین چرا آنها از مغزشان حتی کمتر از انگشتان خود استفاده می کنند؟

تمامی پستانداران دیگر از 100٪ مغزشان استفاده می کنند، چونکه ما هیچ واپس گرایی  و از دست دادن سلولهای مغز در سنین بالا در آنها نمی بینیم، چیزی که در انسانها وجود دارد. حیوانات خود را سالم، تغذیه شده و شاد نگه می دارند. آنها بین خود جنگ راه نمی اندازند. آنها حریصانه بیش از آنچه نیاز دارند انباشته نمی کنند. آنها وقت خود را با افکار سبکسرانه و مخرب ذهن هدر نمی دهند. آنها کوشا و پربار هستند، و آنها همیشه آنچه که می خواهند دارا هستند، و در هماهنگی کامل با محیط خود می باشند. بنابراین چرا انسان بگونه ای بسیار متفاوت از سایر گونه ها فکر نموده و عمل می کند؟

انسان زندگی را بعنوان یک کودک شاد،علاقمند به تفریح و در جستجوی پرورش خویش، اما درمانده و تنها آغاز می کند. هنگامیکه کودک رشد می کند، سلایق خود را گسترش می دهد.وقتی کودک یک بزرگسال می شود،‌ بلوغ و عقلانیت باید طبیعتا بدنبال آن بیاید. بزرگسال باید کودکی را به کناری نهاده و درک کند که چگونه به عنوان یک بزرگسال شاد زندگی کند. متاسفانه، در این مرحله گذار از کودک تا بزرگسال، خیلی مردم مشکلاتی پر از استرس برای خود ایجاد می کنند. آنها حتی از تلاش برای کامل شدن دست برداشته و در الگوهای رفتاری ناخوشایند گیر می افتند، همانند گیر افتادن سوزن روی صفحه گرامافون.

اشارات دینی به نبرد خیر و شر نشاندهنده سر در گمی بشر در مورد درست یا غلط بودن چیزها در زندگیش می باشد. اغلب وقتی یک شخص در هیجاناتی مانند لذت، خشم، ترس و آزمندی فرو می افتد، او در درک دنیای خارج خود با مشکلات بزرگی روبرو می شود. چیزها خیلی ابتدایی گردیده و بدست آوردن مادیات برای پروراندن این هیجانات ابتدایی جستجو می گردد. پول بیشتر، لذت بیشتر، قدرت بیشترو چیزهای بیشتربنظر می رسد  خشم و ترس بیشتر را به همراه آورند. ما مفهوم عشق بدون شرط، همدردی، تشویق و شادی همیشگی را می دانیم، اما نمی دانیم چگونه این گونه هیجانات را بدست آوریم، آنهم هنگامی که زندگی ما با آرزوهای دنیوی اشباع شده است ما هشیاری رابطه معنوی را از دست داده و در درک اینکه چگونه به هماهنگی و توازن برسیم،‌درمانده می گردیم. هر چه بیشتر از مغز خود به طریقی کلی نگرانه و کامل استفاده نماییم، آسانتر به توازن روحی که جستجو می کنیم دست خواهیم یافت.

آنچه امروز پیش می آید از اندیشه های دیروز است، و اندیشه های اکنون زندگی فردای ما را می سازد: زندگی ما آفریده اندیشه های ماست (بودا)

مقدمه

دوره مغز 100٪ یک برنامه رشد پویا از تمرینات مغزی برای شما با بالا بردن قابلیتهای کلی شما  در قرن 21 است، شما قصد داشتید از 2٪، 5٪، 10٪ یا 20٪ از قدرت مغزتان استفاده کنید. با استفاده کلی بیشتر از اندیشه تان، شما می توانید پتانسیل نهانی درون خود را با روشی طبیعی گسترش دهید. شما می توانید به رویاهای خود دست یابید واز زندگی تا حداکثر ممکن لذت ببرید. هرچند برای اینکه این دوره مفید واقع گردد، شما باید خود را وانهاده نموده و بگذارید تا دوره کارش را برایتان انجام دهد. اگر شما خواهان انجام تمرینات هستید، بزودی قابلیتهایی را گسترش خواهید داد که در گذشته هرگز برای خود ممکن نمی دانستید. آماده اید؟ می توانید تصور کنید که هیچ محدودیت یا مرزی برای قابلیتهای شما وجود ندارد؟ آیا می توانید به خود بگویید که شما آنچه برای گسترش شما لازم است انجام خواهید داد؟

اگر شما تصدیق کنید که در درون شما استعداد یا قابلیتی است که می خواهید در آن استاد گردید، دوره مغز 100٪به شما روشهای دستیابی به آن را نشان خواهد داد. شما می توانید دیدگاههای منفی خود را به مثبت تبدیل نمایید. شما می توانید بیاموزید که هشیارانه بیدار مانده و در کنترل انگیزههای ناخودآگاه خود باشید. شما می توانید حافظه بهتر داشته، خلاقانه تر تفکر نمایید و بیشتر از همه شما می توانید با مردم خیلی بهتر از آنچه اکنون می باشد، سر و کار داشته باشید.شما به راستی می توانید خود را در هر زمینه ای بیشتر گسترش دهید اگر خود را به تمرینات این راهنما متعهد سازید.

این یک راهنمای آموزشی است که به شما می آموزد چگونه امور شگفت انگیز را در شرایطی قابل درک انجام دهید. این تمرینات مفصلا روی روشهایی که توسط خبرگان و اساتید در خلال سالها استفاده گردیده است، متمرکز گردیده است. پس از دسترسی به قابلیتهای جدید خود، شما می توانید بارورانه و بگونه ای مؤثر خود را در هر راهی از تلاش پیشرفت دهید. پیشرفت رشد ذهنی درها را بسوی پیشرفت روحی شما خواهد گشود. بعنوان یک جویای دانش بالاتر، شما دیگر نیازی به گذر از یک فلسفه به دیگذی در هیجانات نومیدانه نخواهید اشت. شما ثبات ذهنی لازم برای درک اصول عالی روحی را خواهید داشت، و حس رضایت در پیشروی خود به مفاهیم معنوی را خواهید داشت. شما هماهنگی و ترتیب را در زندگی خود خواهید پذیرفت. با تحریک سلولهای مغز به روشی کامل و کلی نگرانه، دوره مغز 100٪ شما را قادر می سازد که هر روز شخص مطمئنتر، لایقتر، قادر به تفکر، پرسش و بهبود مهارتهای خود و قابلیتهای حل مسئله باشید. این دوره شما را برای آینده پیچیده ای که فراروی شماست آماده می سازد.

با سرعت دلخواه خود در طول این راهنما بخوانید، یاد بگیرید و پیش بروید. از آنجاییکه خیلی از تغییرات در زندگی شما به عنوان نتیجه این تمرینات رخ خواهد دادٰ  توصیه می گردد که پیشرفت روزانه خود را ثبت نمایید. بدقت ثبت نمایید که چه مدت زمانی برای هر تمرین صرف نموده اید. هیچ روز یا شبی را بدون انجام تعدادی از این تمرینات سپری نکنید، و یادداشت نمایید که کجا با مشکلاتی مواجه شده اید. تمرینات را در آن حوزه هایی که ضعیفتر هستید ادامه دهید. یک دفترچه یادداشت یا سررسید یا گروهی از کارتهای بایگانی تمرین را با خود در طول روز بعنوان یادآوری با خود همراه داشته باشید. نهایتا بسادگی طبیعی است که از ذهن خود بیشتر استفاده نمایید. بنابراین خود را برای یک آینده بهتر آماده سازید، و این راهنما را برای بهبود خود استفاده کنید، در حالی که هر گونه تغییراتی در زندگی خود را به محض تشخیص آنها یادداشت می نمایید. وقتی چنین عمل نمایید،  دنیا را مکانی خیلی جالبتر و پرماجراتر خواهید یافت.

 ادامه دارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 19:29  توسط رابين هود  | 

راه بزرگ

دوستان عزيز سلام
اين روزا سرم خيلي شلوغه، بحث جابجايي شغل منم مطرحه. جالب اينكه مثل دفعه هاي پيش هنوز مقصد نهايي معلوم نيست و فقط مي دونم كه بايد رفت. كجا و چگونه مهم نيست. به قول شاعر:
تو پاي در ره بنه و هيچ مپرس خود راه بگويدت كه چون بايد رفت
به هر حال اينروزا حال و هواي خاصي دارم.شديدا خودم رو رها كردم ، سوار بر موج حوادث ، و دارم پيش ميرم. خودمونيم، هر چي بيشتر دست و پا بزنيم عقبتر خواهيم بود، اينجوري كائنات مسير ما رو خيلي بهتر از خودمون برامون تعيين مي كنه!
يه سري تعاليم در اين رابطه هست كه بد نيست يه كمي از اونا رو شما هم بخونيد:

راه بزرگ براي كساني كه گزينش و انتخاب نمي كنند، سخت نيست. وقتي ترجيحات شما به كناري زده مي شوند، راه بزرگ روشن و بي پرده نمايان خواهد شد. اما حتي يك تمايز قائل شدن كوچك عالم خاكي و عالم روحاني را از هم جدا خواهد كرد.
اگر شما حقيقت را بطور واضح ديده بوديد، نظرات شخصي خود درباره ضعفها و قوتها را به كناري مي افكنديد، چرا كه مرز بين نفرت و دوستي تنها يك ذهن بيمار است، و نديدن حقيقت ژرف اين مسير است كه آرامش بنيادي ذهن را بر هم مي زند.
راه همانند يك فضاي بيكران درست است، وقتي كه هيچ افراط و تفريطي در كار نباشد. نبرد براي جهان خارج و فضاي تهي درون، ما را محكوم به محصور ماندن زندگيمان خواهد نمود. فقط به آرامي نظاره كنيد كه همه چيز يكي است، و ديدهاي غلط خودبخود ناپديد خواهند شد.
تلاش براي متوقف نمودن فعاليت، شما را در فعاليت غرق خواهد نمود.
با ماندن در دوگانگي، هرگز يگانگي را نخواهيد فهميد، و نفهميدن يگانگي، گمراهي و سرگرداني به بار خواهد آورد.
وقتي شما ادعا مي كنيد كه همه چيز واقعي است، شما حقيقت را گم كرده ايد،
اما وقتي ادعا مي كنيد كه همه چيز پوچ است، باز هم حقيقت را گم كرده ايد!
در اين مورد هر چه بيشتر بينديشيد و صحبت كنيد، از حقيقتي كه بوده ايد دورتر خواهيد شد.تمامي افكار و كلمات بي مصرف را بدور افكنيد، و آنگاه جايي نخواهد بود كه نتوانيد برويد. اگر به ريشه برگرديد، معني همه چيز را در خواهيد يافت.
اما اگر ظواهر را دنبال نماييد، منبع آغازين را از دست خواهيد داد. بيداري در حقيقت رفتن به ماوراي پوچي و همچنين تصويرها است.
تمامي تغييرات در اين دنياي خالي، واقعي به نظر مي رسند و اين به دليل جهل است. بدنبال جستجوي حقيقت نباشيد، فقط بگذاريد اين افكار حريصانه از شما دور شوند.
در برابر دوگانگي ايستادگي كنيد و در پي آن نباشيد. اگر هنوز ردي از درست و غلط موجود است، ذهن واقعي گم شده است، مغشوش شده است و نا آموخته است.
از تك ذهني دوگانگي پديد مي آيد، اما حتي به اين يكي هم نپيونديد. وقتي اين تك ذهن مختل نشده و استراحت كند، آنگاه هيچ چيز در دنيا ما را متغير نخواهد نمود، و وقتي هيچ چيز ما را متغير ننمايد، تمامي سدها فرو خواهد ريخت.
اگر تمامي اشياء فكري ناپديد گردند، موضوع انديشيدن نيز به كناري افكنده خواهد شد، چرا كه چيزها، چيزها هستند به خاطر انديشه، همانگونه كه انديشه، انديشه است به خاطر چيزها. ايندو به هم وابسته هستند و هر دو در مبدا پوچي هستند.در پوچي اينها دو چيز نيستند، در هر يك از آنها تمامي انواع گنجانده شده است.
وقتي زمخت و لطيف ديگر ديده نشوند، آنگاه چگونه مي توان به جانبي متمايل شد؟
راه بزرگ بدون محدوده است، ماوراي آسان و سخت. اما آنها كه ديد تنگي دارند، هراسان و مردد هستند و عصبانيت حركت آنها را كند نموده است.
اگر شما به چيزي پيوسته شده ايد، شما گمراه خواهيد شد. حال فقط به ذهن بپيونديد و همه چيزها همانگونه كه هستند خواهند بود. در جوهر هستي هيچ چيز نمي آيد و نمي ماند.
به نفس حقيقي چيزها بنگريد و آنگاه شما در حال قدم گذاشتن به درون راه بزرگ خواهيد بود، با قدمهاي آزاد و بدون هيچ مزاحمتي!
اما در اسارت افكارتان زندگي كنيد تا سر در گم و در جهالت باقي بمانيد. اين بار سنگين بر دوش شما سنگيني خواهد نمود، پس چرا به قضاوت ادامه مي دهيد؟
اگر شما به بالاترين راه قدم نهاده ايد، قلمرو ادراك را پس نزنيد، چون اگر اينگونه باشد، كاملا و به تمامي، اين دنياي ادراك و روشنگري است.
عقل بدنبال اهداف تلاش نخواهد نمود، اما نادانان خود را در بند آن قرار خواهند داد. راه يگانه هيچ فرقي نمي شناسد، نادان به اين و آن پيوسته است.
جستجوي ذهن بزرگ با ذهن انديشمند، قطعا خطاي بزرگي است.
آرامش و ناآرامي از ذهن كوچك بر مي آيد، اما ذهن بيدار از هر دوي اينها فراتر خواهد رفت.
اغفال بذر دوگانگي را مي افشاند، اين روياها چيزي جز باد هوا نيستند، چرا اينگونه سخت براي به چنگ آوردن آنها تلاش مي كنيد؟
برد و باخت، درست و غلط. يكبار و براي هميشه از قيد تمامي آنها خلاص گرديد.
وقتي شما ديگر در خواب نباشيد، همه چيزها همانگونه كه هستند، به عنوان يكي خواهند بود. رفتن به سوي اين منبع اسرارآميز، ما را از تمامي اين تنگناها آزاد خواهد نمود.
وقتي همه با ذهن يكسان ديده شوند، ما به ذات خود باز خواهيم گشت. اين ذهن مفرد از تمامي دلايل و مقايسه ها فراتر خواهد رفت.
حركت را متوقف كنيد تا حركتي نباشد، استراحت را متوقف كنيد تا ناآرامي به جاي آن بيايد. وقتي استراحت و ناآرامي از بودن متوقف گردند، آنگاه حتي يگانگي ناپديد خواهد شد.اين قطعيت نهايي و فراي همه قوانين، قابل وصف نيست.
با دهن مفرد، در مسير، همه تلاشهاي بر محور نفسانيت متوقف خواهد شد. شك و پريشاني ناپديد خواهد گرديد . بنابراين ايمان واقعي به زندگي ما راه خواهد يافت.
هيچ چيز نخواهد بود كه به ما بپيوندد، و هيچ چيز نخواهد بود كه ما را ترك كند.
انديشه نمي تواند به اين مقام از حقيقت برسد، اينجا حواس هيچ كاربردي ندارند.
براي ورود به اين دنياي تهي واقعي، فورا اظهار كنيد: "دو، نه!"
در اين "دو، نه" همه يكي هستند، هيچ چيز جدا يا خارج نيست. خرد همه زمانها و مكانها با اين حقيقت ازلي بيدار خواهد شد. راه ماوراي همه فضاها، زمانها، يك لحظه در ده هزار سال خواهد بود.
حقيقت نه تنها اينجا، و نه تنها آنجا، بلكه درست برابر چشمان شماست. امتيازات نظير بزرگ و كوچك ديگز پيش شما رابطه اي نخواهند داشت. بزرگترين، كوچكترين هم هست. اينجا محدوده ها هيچ جايي ندارند.
"نيست" يعني چه؟ "نمي باشد" يعني چه؟ اگر اينها براي شما واضح نشده است، شما هنوز از حقيقت دروني فاصله داريد.
يك چيز همه چيز است، همه چيزها يكي است. اينرا بدانيد و همه چيز براي شما كامل و كل خواهد بود.
وقتي ايمان و انديشه جدا نيستند، و جدايي ناپذيران ايمان و انديشه باشند، اين ماوراي همه كلمات و افكار است.
در اينجا هيچ ديروز، امروز و فردايي وجود ندارد.

خوب راستشو بخواهيد اينا براي منم خيلي گيج كننده هستند، اما نبايد از نظر دور داشت كه در راه شناخت او یکی از این واديها، وادي حيرت است! ولي خداييش اين وادي حيرت هم عالمي داره!

تا روزي ديگر و مطلبي ديگر، خدا نگهدار.



+ نوشته شده در  جمعه نهم فروردین 1387ساعت 19:55  توسط رابين هود  |